تبليغاتX
LiOzO

امروز ۲۰ ومین روز زندگی در غربته زیبای مالزیه ولی صفت زیبا فقط واسه سبزی و مدرن بودنه   اینجاست (  اونم واسه ما ایرانیا مدرن به نظر میاد )  نه هیچ چیزه دیگه ...

+ایستگاه  KLS :

+ شاید ساختمانه مجلس :

+ خیابان پشت سفارت آمریکا :

+ خیابان سفارت آمریکا :

 

+ خیابان  IMBI :

 

+ Midvalley Shopping Center : 

در نخستین روزهای ورودمان به این دیار با ذهنی زیبا تصور میکردیم که به بهشتی وارد شده ایم که وعده ی حق تعالی بوده . البته تا وقتی که خدمتکار خوابگاه اتاقمان را از فضولاته پرندگان پاک کرد ( در عرض ۲۰ دقیقه با دستمزدی معادل ۶۰۰۰ هزار تومن ) وما توانستیم رنگ روی میز تحریرمان را به درستی تشخیص دهیم و پشت آن احساس اسودگی کنیم . و با ذهنی زیبا زندگی را و اتاق را زیبا تصور کنیم .

+ چند نما از روزهای بارانیه خوابگاه :

          

زندگی الان بعد از ۲۰روز هم خوب پیش میره ولی اشکالش اینه که ما دیگه احساس بهشت بودن نداریم !! ولی همچنان ذهنمان را زیبا نگه داشتیم

امروز فهمیدیم که دیگه نیازهای اولییه ی زندگییه دانشجویی از راکت بدمینتون ( مارکه هد و ویلسون ) گرفته تا تخم مرغ قاچ کن ( عاری از مارک ) همه بر طرف شده است .

      

   

و امروز چیزه مهمتریم که فهمیدیم این بود که باید به موقعیت خودمون نسبت به طفلکانی که در کالجهای زبان مالزی به آموختنه زبان مشغول هستن ببالیم . در کالج زبانی که ما امروز رفتیم چون جز ایرانیانه دانشجو و علاقه مند به یادگیریه زبان ۲ نفر لیبیایی هم بود اگر یک نفر بجای سلام میگفت(( هللو)) سایر دانشجویانه علاقه مند شخص مورده نظر را خارجی نامیده و وی را به سخره میگرفتند که :" چرا کلاس میذاری بگو سلام مثه آدم ... اه  "  ( قابل توجه علاقه مندان به جوه انگلیسیه مالزی  !!!!!!!!!!! )

واقعییاتی از خوابگاه :

+توی این قسمته خوابگاههای دانشگاه که ما زندگیه در غربت را داریم اینجا تجربه میکنیم باید بگم که از بینه ایرانیایه ساکن که شاید ۹۹٪ بشن ( کاملا" جدی ) همه اسمشون مهدیه مگر خلافش ثابت بشه . حتما" الان با این فکر که من بزرگنمایی کردم دارین لبخند میزنین ولی قضاوت زودش خوب نیست واسه امتحان کردن میتونیین از وسط حیاطه خوابگاه بلند داد بزنین :مهدییییییییییییییییییییییییییی کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ناگهان صدای مهدی را از کناره  خودتان گرفته تا روی پشته بام خوابگاه و تا زیر دوشه حمام هر طبقه خواهید یافت ...

+اینجا عجایبی هم داریم که از صبح ساعته ۱۳ ( اینجا ساعته ۱۱ قابل مقایسه با ۶ صبحه ایرانه مهدی میگه اینجا همه جغدن ) که بیدار میشه میره حموم تا ۴ صبحه فردا . قابل توجه آب معدنی : ایشون ظرف هاشون رو باید با آب معدنی بشورن ( هر بطزیه ۱.۵ لیتری ۶۰۰ تومان ).

و جالبترین بخش قسمت شمارشه این اعجوبه است . که جدا" هنوز کسی نفهمیده که اخرین رقم چنده !!!

این انسانه دهشتناک  میره حمام ۸ ساعت( قسم میخورم ) و ما شاید در این مدت ۳ مرتبه بریم دست به آب که هر بار رفتیم شنیدیم : دفعه ی اول : ۱۰۵ ۱۰۶ ۱۰۷... دفعه ی دوم : ۹۸ ۹۹ ۱۰۰ ... و دفعه ی سوم : ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ...   ولی امشب که رفتم مسواک بزنم ساعت ۲  اومدم به مهدی گفتم روی ۱۲۰۰ بوداا !!! شمارش مشخص کننده ی دفعاتیه که دستهاشوبا صابون بهم میماله یا اینکه دفعاتی که خودشو آب میکشه یا ...

ادامه دارد ...

در کل خدارو شکر تا الان مشکل جدی نداشتیم و روزگاره سخته تنهاییو  میگذرونیم تا ببینیم چی خیره واسمون ...

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 0:38 | لینک  | 

من روز اول مدرسه با مهدی توی یک نیمکت نشسته بودم ,  واسه یه موضوعی ۲ نفری خندیدیم  , خانوم معلم منو دید ولی مهدیو نه !

( آخه خنده های مهدی از همون اول ریز بوده و هست !!(( ))

خنده ی مهدی :   View Full Size Image 

خنده ی من :       View Full Size Image


معلم به پیش آمد , نگاهی بر ما بیفکند و ناگاه چنان سیلی محکمی بر من نواخت که هنوز نتونستم اون اعتماد به نفسمو باز یابم و خودم بشم ...
واسه همینم مدرسه رو بعد از اون سال عوض کردم و از هم جدا شدیم و الا معلوم نبود از شنواییه من چیزی بمونه یا نه !!

 
ولی کلاسای تابستونه همون سال با هم بودیم , مثل : نقاشی , شنا , خط ...
چقدر بهمون خوش گذشت اتفاقا"   بدونه هیچ سیلی و کتک و تسمه کمری , آخه میدونین ما دیگه نمیخندیدیم !!View Full Size Image

 اونم فقط در سنه ۸ سالگی !!!

 اما حالا :  

مطمئنم اولین جلسه یی هم که در غربت به سر کلاس بریم , چون با مهدی هستم یه بلایی , خاطره یی , مکافاته فراموش نشدن یی و از همه مهمتر یه
lose confidence اساسی میشم , اونم تو دیاره غربت !! حالا یکی منو جمع کنه با این روحییه 

 

 

+ ضمنا" اصلا" حقه تیمه مزخرف و خوش اقباله ایتالیا نبووووووووووووووووووود .

+ تیمه ایران جز از قهرمانه جهان از هیچ تیمی نباختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت .

+پیش تا پایان ای جاویدان ایران ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 1:59 | لینک  | 

  

 (کلیک کنید)

 View Full Size Image    View Full Size Image   View Full Size Image

از نوجوانی ( مقطع  راهنمایی ) ما با هم دوست شدیم . من کم کم فهمیدم که دوری از اون باعث شده عاشقش بشم و  من الان ۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعته که عاشقشم  ولی هنوز نتونستم  حتی یک لحظه از نزدیک  توی چشماش مستقیم نگاه کنم  و  حتی رنگ چشماشو تشخیص بدم و دستاشو توی دستام بگیرم تا کنارش به آرامش ی که۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعته گم کردم برسم .  ... آه ه ه ه ه !!

 امااااااااا  دیگه  تصمیمو گرفتم میخوام  به بهانه ی ادامه تحصیل برم یه *جایی که  بشه دستشو بگیرم .  میخوام ببینم چشماش چه رنگیه ؟؟ آبیه ؟ لنزه ؟؟ یا حتی اگه بشه با بغل کردنش بتونم بهش ابرازه احساسات بکنم . دارم لحظه شماری میکنم . واسه بغلشششششششششش .

 { امید آلبوم ۱۳۸۵ }

عشق تو خیلی برام مقدسه انتظار عزیزه من دیگه بسه ...

 بسه بسه انتظار ... بسه بسه بسه انتظار ... آره بسه بسه دیگه انتظار. 

۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعت  انتظار  هر عاشقی رو به جنون میکشونه ! مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

* در اون جایی که ما ( من و ذهن زیبا ) میخوایم بریم به عشق من میگن دزد !!! اون عاشقه پفک و تخمه جاپنیه !!! و من عاشق اون !!!!!!ولی  در اون جایی که ما میریم  با اینکه بهش دزد میگن اما کاملا" قابل احترامه بسانه گاو در هند !

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 3:2 | لینک  | 

مسیره همه ی جریاناته زندگیم داره عوض میشه !!

بیشتر از اینکه ترس توی وجودم خود نمایی بکنه , بازم  غافلگیری مثل هر سال  داره عوضم میکنه !!

( منظورم از ترس بیم از پیشامدهای  آینده ست ) 

( توضیح بالا واسه این بود که  :( همیشه خواستم متنفر باشم از ترسیدن , البته موفق هم بودم )

 یک چیزی بگم که این غافلگیری های من از تابستون ۸۵ شروع شده , متاسفانه یا خوشبختانه ؟!

 البته من این جور تغییره جریانای ناگهانیو فقط خیری میدونم که خدا واسم میخواد . و این خیریتهای من از سال ۸۵ , دردناک ترین اتفاقات  واسم بوده . 

            View Full Size Image       View Full Size Image

شما چقدر غافلگیریهای زندگیتونو دوست دارین و ازشون استفاده میکنین؟؟

بازم توضیح : غافلگیری = پیشامدهای غیر قابل پیشبینی در زندگی یا رخدادهایی که همیشه فکر میکردیم واسه خودمون پیش نمیاد و از ما دوره ه ه ه ه ه ه ه ه .

               

 

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 22:27 | لینک  | 

                                           

                                         View Full Size Image

سلام

اینم اولین تجربه ی وبلاگ نوشتن .

با یک عکسی که شاید بیشتر متناسب با احوالات هفته ی آینده ام باشه .

خدایا تو از نهان ها با خبری ...

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 23:34 | لینک  | 

سلام ...

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 17:49 | لینک  |